تبليغاتX
پس کوچه های خیال

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم.

نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند
کنارش نشستم . از او پرسیدم آیا تنهایی؟ گفت نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا می زیست پرسیدم

 آیا گمشده ای؟ گفت:

                   نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند                                 

و راه را به من نشان می دهد.
پرسیدم: سفر می کنی ؟ گفت: من همیشه در سفرم . 
       
  پرسیدم:غریبی؟                                                                                                              گفت: غربت یعنی چه؟ هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم.

 ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید.
    پرسیدم: این اشک برای چیست؟گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده                  و فریادی است به وسعت پرواز. پرسیدم: سکوت می کنی؟ ...  نگاهم کرد؟!؟!؟!
 پرسیدم:این نگاه چیست؟گفت:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند .

مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به

 شوریده ای ثابت کنی، سکوت کن.

و رفت .

و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید

رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد …..

 

 

نوشته شده توسط دایی حسین در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 14:35 | لینک ثابت |

 


سال‌هاست که در انتظار دیدن جمالت، چشم انتظاریم.

به هر گلی که می‌رسیم، بوی تو را در آن جست و جو می‌کنیم.

در کوچه پس کوچه‌های عشق به دنبال معشوق می‌گردیم تا شاید نشانی تو بیابیم

و بتوانیم گرمای وجودت را با تمام وجودمان حس کنیم.

چه زیباست لحظه‌ی وصال!

یا صاحب الزمان عجّل‌الله‌تعالی‌فرجک‌الشریف!

 قلبم آکنده از عشق به شماست، ولی اعمالم، چیز دیگری می‌گویند.

شنیده‌ام که اندرون قلب مرا می‌بینی و گرچه اعمالم باعث آزردگی خاطر شماست

ولی عشق به وصال وجود نازنینت، مرا به زندگی و آینده امیدوار می‌کند.


در آن نفـس کـه بمـیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم.


قلم ناتوان است از حس و نگارش عشقی که خودم هم نمی‌توانم آن را بیان کنم.
مولای من! آن زمان که در جست و جوی شما آواره‌ی کوی و برزن هستم تا نشانی از تو بیابم،

وقتی به در خیمه می‌رسم، متوجّه می‌شوم که من نیز مانند آن مرد صابونی،

غرق در پستی‌هایی هستم که مانع رسیدن به وصال محبوب است.
هنگامی که به درون خود و به فطرت اولیه‌ی خویش که خداوند در نهاد همه گذاشته مراجعه می‌کنم،

با چشم دل آثار و برکات شما را به خوبی می‌بینم و بارقه‌های امید در وجودم شعله‌ور می‌شود.
بهشـت عـدن اگر خـواهی بیا باما به میخانه که از روی خمت سوزی به حوض کوثر اندازیم
آری، جهت رسیدن به کمال عظمای الهی باید به در خانه رفت.

باید خانه را پیدا کرد و در مسیر رسیدن، از سختی‌ها و نا ملایمات نترسید.
در بیابان گـر به شـوق کعبه خواهی زد قـدم سـرزنش‌ها گـر کـند خـار مـغـیلان غـم مخـور.

 اللهم عجل ولیک الفرج ....

خوش بحال اونایی که سه شنبه ها جمکران هستن

 

نوشته شده توسط دایی حسین در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 15:43 | لینک ثابت |

 

تقدیم به کسیکه با همه ی وجودم دوستش داشتم

ولی باورم نکرد:

هست آن نـیست که هر لحظــه کنارت باشم

هست آن هست که هر لحظه به یادت باشم

 

هنوزم در پی اونم که  میشه عاشقش باشم

مث دریای من باشه،  منم چون قایقش باشم

 

هنوزم در پی اونم، که عمری مرحمم باشه

شریک خنده و شادی، رفیق ماتمم باشه

 

هنوزم در پی اونم، که عشقش سادگی باشه

نگاههای پر ازمهرش، پناه خستگیم باشه

 

میگن جوینده یابندست، ولی پاهای من خسته ست

من حتی با همین پاها، میرم تا حدی که جا هست

 

 

 

هنوزم در پی اونم، که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش، کنه پاک و بگه جونم

 

بگه جونم، نکن گریه، منم اینجام بذار دستاتو تو دستام

تو احساس منو میخوایی، منم ای وای تورو می خوام

 

خدایا عشق من پاکه، درسته عشقی از خاکه

منم اون عاشق خاکی، که ازعشق تو دل چاکه

 التماس دعا

 

 

نوشته شده توسط دایی حسین در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 14:48 | لینک ثابت |

 

هر وقت كه بارون ميزنه
تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنم پيش مني
هنوزم عاشقترينم
هنوزم عاشقترينم
از وقتي رفتي هيچكسي
هم درد و هم رازم نشد
هيچكسي حتي يه دفعه
هم غصه ي سازم نشد
رفتي ولي بدون هنوز
عاشقتم تا پاي جون
دل بهاريم عاشقه
چه تو بهار چه تو خزون
هر وقت كه بارون ميزنه
تو رو كنارم ميبينم
حس ميكنم پيش مني
هنوزم عاشقترينم
هنوزم عاشقترينم

---------------------------------

۳۰مردادتولد آبجی مریم۱شهریور تولد من

۲شهریور تولد خواهرزادم(امیررضا)

مبــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــه

 

نوشته شده توسط دایی حسین در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 13:5 | لینک ثابت |

 

زندگي گلاست كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .

چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست.
 زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور نمينداز.

هنگامي که خدا انسان را اندازه ميگيرد متر را دور ''قلبش '' مي گذارد نه دور سرش

براي غلبه برظلمت كافي است چراغ روشن كنيم ،چون نمي توان ظلمت راروشن كرد

همیشه حجم غمهای مرا تنها تو می فهمی، غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی

من آن دریای خاموشم، تلاطم های قلبم کو؟ بیاموجم، که غوغای مرا تنها تو می فهمی

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ،شعر مي گويم برايت در قفس غمگين وخسته

من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ساحلم شو غرق گشتم بي تو در درياي مستي.

 



 

نوشته شده توسط دایی حسین در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 14:24 | لینک ثابت |
 
business article